سلام به همه وبلاگ نویسان محترم
از بلاگفا کوچیدم به بلاگر!
دوستان وعلاقه مندان وبلاگ حرف های دل من از این به بعد دروبلاگ دیگرم نوشته خواهم کرد واز همه
دوستانیکه تا حال به من لنک داده اند خواهشمند که لنک این وبلاگ به وبلاگ جدیدم تبدیل نمایند.
منتظر نظرات تان در وبلاگ جدید
آدرس وبلاگ جدید
www.hasif.tk
+ نوشته شده در
87/08/15ساعت 11 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
درخت تقدیر ما
درخت تقدیر ما در بهار می خشکد
چه بختی بدی!
که گنجشک هم بر آن نمی نشیند
وآفتاب خشکش می کند
چه بی سایه میان دشت وسبزه ...
امید شدن چوب خیمه را دارد
وگراو چوب خیمه هم شود
کافیست
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
انتحاری
درانتهای آتش این انفجار چیست؟
قتل یتیم وبیوه و مزدورکار چیست؟
گه طفل،گه جوان وگهی پیر می مرند
شوروصداو شیون این لاله زارچیست
هر روز یک بم است و یکی انفجار تلخ
سیلاب اشکهای غم وغمگسار چیست؟
نفرین برتفنگ وبرین بی گنه کشی
آخر دوای دوری از ین نابکار چیست؟
حصیف تمام قصه وزانتحاری پرس
کور ا مرام ومقصدش زین انتحار چیست؟
+ نوشته شده در
87/07/30ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
ترسم
ومن از دوری آن دلبری دلدار میترسم
زنازونخره ای آن شوخ دل آزار میترسم
زدست جوری خویش من که دارم وهم ها درخود
چو آهوی زدست شیرها بسیار می ترسم
ومن که عاشقم از هجر ودردعشق میدانم
ز آه وناله ای یک عاشق بیمار میترسم
بود نیمی نگاهش چون دوا برقلب بیمارم
ولی ازنشتر تیزی یدی تیمار میترسم
زحرف وواژه ای تندش که من یک بار ترسیدم
بخواب خویشتن شبها، شبی صدبار میترسم
برایم قصه میسازد دراز وبس چه تکراری
که من درلابلای قصه ای تکرار میترسم
می افتد وقت دیدارش طلسم لرزه درجسمم
نمی خواهم چنین باشد ولی ناچار میترسم
+ نوشته شده در
87/07/20ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
حضورتان سلام
شماره اول ماهنامه صاعقه ها توسط تعدادی از دانشجویان دانشگاه که در خوابگاه مرکزی دانشگاه کابل زندگی می کنند به چاب رسید.
جهت خواندن مطالب شماره اول و دانلود فایل pdf آن وبلاگ انترنتی صاعقه ها سر بزنید.
www.sayeqa.tk
+ نوشته شده در
87/07/13ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
قشنگی
تو دختر خوب خوبانی قشنگی
مثال ماه تابانی قشنگی
به مثل واژهء شعر یک عاشق
توگرم قلب مایانی قشنگی
توهمچون نغمهء رباب وگیتار
پرستوی غزلخوانی قشنگی
خودِ توآیت مهرووفایی
توروح اندر دل وجانی قشنگی
کنم من وصف رویت ای پریرو
جوانی ، بس چراغانی قشنگی
چومهتاب دل شبهای تاریک
نمایانی نمایانی قشنگی
به پیش چشم من شیرین ترینی
نشان از حور غلمانی قشنگی
توبااین قامت سرورسایت
زکابل یا بدخشانی قشنگی
+ نوشته شده در
87/07/05ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حصیف
|
تقدیر
با یاد خاطرات تو دلگیر می شوم
وزمنجلاب حادثه ها پیر می شوم
من خود درین مسیر غم انگیززندگی
پابند نامرادی تقدیر می شوم
گر من برای آمدنت ناله سرکنم
ناگه خموش گشته و تکفیر می شوم
این من زدست تو در دفتر زمان
فرهادگونه مانده و تحریر می شوم
بامعنی خموش گپ و گفته های خویش
درانتهای نام تو تفسیر می شوم
+ نوشته شده در
87/06/23ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
چیزی بنام شعر به تو نقش می کنم بخوان
درخاطــــرات ناب منی غمــــــزده بــــــمان
این اشکها وناله ای من روی کاغــــــذست
مفهوم حـــرف حــرف دلم را خـــــودت بدان
+ نوشته شده در
87/06/12ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
انتظار
زمان می گزرد
همه میروند ومی گزرند
جهان، خورشید و ماه.
و من …
بائیست بــــایستم
تا اینکه تو بیایی
یا اینکه مراهم ببرد اجل
+ نوشته شده در
87/06/03ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
سلام حضور هریک تان
از بدخشان بخیر دوباره بر گشتم به کابل
الحمد لله همه دوستانم صحت وسلامت بودند
سیمای فیض آباد هم کاملا تغیر خورده بود بازسازی سرک ها هم ادامه داشت همه مردم در امنیت کامل زندگی می کردند.
همه دوستانم سلام تان می گفتند.
------------------------------------------------
بی توتنها در خیابان خیالم مــــرده ام
تیر مژگانت به جان نابکارم خــورده ام
رنگ زردم را ببین وحال زارم را مپرس
وزفراق قامت سروت گل پــــژمرده ام
+ نوشته شده در
87/05/25ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
سلام عزیزان گلم
امتحانهای سمستر اول بخیر تمام شد
قرار است با استفاده ار رخصتی های تابستانی بعداز هفت ما برای چند روز بدخشان بروم ازهمه دوستانیکه نمی توانم به وبلاگ های یشان سر بزنم معذرت می خواهم چرا که در بدخشان چندان دسترسی به اینترنیت ندارم.
مارا فراق رفــتـن او بــی قــــرار کرد
دل راصـــداوشـیـون او غمـگسارکرد
با قامت بلوری خود چونکه سرکشید
مهتاب وز خجالتی اش انــتــحار کرد
+ نوشته شده در
87/05/05ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
شوخ کاکل
انیس ومونس شبهای تارم میشوی یانه؟
رفیق وهمره وهمراز کارم میشوی یانه؟
سمند مشک بویت تامرا سوی تو می خواند
تویارم دلبرم دلدار زارم میشوی یا نه؟
اسیر کاکل شوخت، ببین این رنگ زردی من
خزانین گشته ام جانا بهارم میشوی یانه؟
توهمچون آیت مهری ومن آهنگ بی شورم
صدای دلنشین اندر دو تارم میشوی یا نه؟
به وصلت جان دهم ای جان،زمن دیگرچه میخواهی
زنم فریاد و کین گویم که یارم میشوی یانه؟
+ نوشته شده در
87/04/08ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
شـبی درخــواب بودم یاری مـن آمــد بـخواب من
صراحی سرنگون گشت و تهی شد از شراب من
شدم پـــاگیزه ومعصوم زشــــوق دیــــدن رویـش
که غســلانید جــسمـم را دوچشمـــان پرآب من
+ نوشته شده در
87/03/16ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حصیف
|


کاش شاعر می شدم تا شعرها می ساختم
درخیالات خرابم نقشه هـــــــــــا می بــــافتم
ازسرود نغمه ای غم می دویدم کوه به کـــوه
وزمـیـان مصــــرع هایش مـــن ترا می یـــافتم
+ نوشته شده در
87/03/04ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
ما
غریـــــبِ کوچـه وبـــازارماییم
علیلِ خسته وبـیــــمار ماییم
درین دنیای دونِ بی رفـــاقـت
چودودی رفته ای سیگارماییم
زدست بی کسی وبــیـنوایی
به زیــــرطعنه اغــــــیار ماییم
به جرم بی صدایی وخموشی
قتـیل چوبـــه هـــای دارمـاییم
الهی! تابکی این بی ســرایی
ز جمع دوستان "بی یارماییم"
+ نوشته شده در
87/02/21ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
بوی بهارو بـــوی یار، زمزمه هــا ی جویبار
تازه کند مشام من چو نغمه ها ی شاخسار
بسمل یار گشته ام، غریب وخوارگشته ام
شمیم پارگشته ام به دمنه های کوهسار
+ نوشته شده در
87/01/31ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
درقلب تومهرمه روانیـــــست، چرانیـــست؟
وین غمرزده را شام وصبا نیست،چرانیست؟
می گفتی میان مـن وتــو صـدق صفا اســـت
گرهست چسان است وگرنیــست چرانیست؟
+ نوشته شده در
87/01/18ساعت 3 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
بلبل شده ام ناله کـنان لانه به لانه
مجنون تو، مفتون تو ام خانه به خانه
غزال تویی ، آهو تو مقبول تویی تو
روزی برسد باتو روم شانه به شانه
+ نوشته شده در
87/01/07ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
نقش پا های نگارم را گلستان می کنم
خاطررويش به ذهنم ماه تابان می کنم
لاله های عطرآگين ازجهان عشق خود
در نسيم صبح مويش عنبر افشان می کنم
+ نوشته شده در
86/12/23ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
کسی آمد دلم رازير پاکرد
بجای راستی برمن جفا کرد
کسی ازشعله های نورخورشيد
عجب کاری درستی را بجا کرد
+ نوشته شده در
86/12/07ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
ياسمن زلفی مراآخر پريشان کردورفت
در ميان اشکهايم غرق طوفان کردورفت
من که بسمل گشته ام اندرفراق وهجراو
همچوطفلم دربيابان سخت حيران کردورفت
کشته چشم توام قامت بالا داری
من چراکذب بگم بردل من جاداری
رخ زيبای تو حيران گر عالم گشته
بهربردن دلان نگهت والاداری
+ نوشته شده در
86/12/02ساعت 4 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
گریستم
امـــشب به یاد دلـبرمهـــرو گریـستم
من درفراق نگــهت گیـسوگریـــستم
چـون یاد یــادهای گـذشته ورق زدم
مجنون صفت به فرقت ابروگریستم
من بــــسمل بخــــون تپـیـده زیـــاد او
شبها به وصف چشم وسروروگریستم
برآن نگاه گرم وسخـــن های نازنین
من درعذاب ومحنت آن رو گریستم
شب تا به روزناله کنان حصیف مظلوم
برنازهای ســروک دلجـــــو گریستم
+ نوشته شده در
86/11/27ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
سرود عشق
صدای گامهای سرد باران بود
ومن در زیر آن آهسته آهسته
سرود عشق می خواندم
که ناگه بغض آمد بر گلوی من
صداکردم
شفای من
دوای من
خدای من
وتندیس وجودی من
کویر خشک عالم بودو
من درفکر تو بودم
+ نوشته شده در
86/11/27ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حصیف
|
دنیای فانی
من رنج های دنیای فانی کشیده ام
بس داغ های تلخ جوانی چشیده ام
من سیل های غم صفت اشک خویشتن
ازجویباردیده ومژگان چکیده ام
ازحیله های سخت حریفان این زمان
نعره زنان زپنجه رندان رمیده ام
در این دریار بی سروبی پا وعاطفه
صدق وصفاو شفقت خوبان ندیده ام
کذب ودروغ دیده مردم گرفته است
آری حقیقیت یست که من آن شنیده ام
+ نوشته شده در
83/11/27ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حصیف
|